|
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست
|

بال_ شکسته اش را
در لای میله های قفس
باز کرده بود
پرواز اولین را
در آسمان مرگ،
آغاز کرده بود
فریدون مشیری

تپش قلب خبراز آمدن_ او می داد
سردی_ دستانم ،
نتوان باور کرد
که خیالیست فقط ،
که امیدیست عبث،
دگر از آن همه گرمی،
خبری نیست ز من
روح در پیکر من نا آرام،
هر زمان می دردم
تا که راهی یابد
تا که از این قفس_ سرد
رهایی یابد
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود کاش بودي تا نگاه خسته
ام بي خبر ازموج و از دريا نبود کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از
لمس دستانت نبود کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز پر سرما
نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي
زيبا نبود ...

پاییز غریب و بی رحم
اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی
گل من دنیای من بود


خدایا می رسد روزی که بسپارم به دستش، دست سردم را
.......................................................
دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز
است صدايم خيس و باراني است. نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني
است.
از همه دوستانی که لطف می کنند و کامنت می ذارن خواهش می کنم برای این پست تسلیت نذارن
ممنونم از همگی