|
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست
|
ای علی، ای بهترین هادی امت، گریه کن، اشک بریز برای من، که همانا امروز روز فراق من و توست!
و ای همنشین بتول، ترا وصیت می کنم در حق بچه هایم که پس از من با شادی و سرور بیگانه خواهند شد. (و هرگز روی شادی را نخواهند دید.)
و گریه کن برای من و برای یتیمان من، و فراموش مکن یتیمی را که در سرزمین عراق (در کربلا) شهید خواهد شد.
همانا یتیمانم از من جدا می شوند و مظلوم واقع می شوند و آنان خلفای الهی در روی زمین هستند. و گریه کن ای علی که امروز روز جدایی ماست.

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

مبصر امروز چو اسمم را خواند بي خبر داد کـشيــــدم غايــب
رفـــقــايم همگي خنــــديدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هيـــچ نمي دانستنـد که من اينـــجا و دلــم جاي دگر
دل انها در پي درس و کـــتـاب دل من در پــي سوداي دگـــر
از پس شيشه ي عينک استاد سرزنــش وار به من مي نگرد
از در چهــــره ي من ميخــواند که چه ها در دل من ميـــگــذرد
مي کند مطلب خود را دنبال...
بچه ها عشق گناه است گنـــاه
تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟؟
دلم تنگ است و می دانم كه فردایم همین رنگ است. خداوندا دلم با مردمانی كه نمی دانند دریا چیست چگونه یكصدا باشد. خداوندا رهایم كن از این زشتی از این دریای توفانی...
می گذرم از میان رهگذران، مات
می نگرم در نگاه رهگذران،کور
این همه اندوه در وجودم و من،لال
این همه غوغاست در کنارم و من دور!
دیگر در قلب من،نه عشق،نه احساس
دیگر در جان من،نه شور،نه فریاد!
دشتم،اما در او نه ناله مجنون!
کوهم،اما در او نه تیشه فرهاد!
هیچ نه انگیزه ای،که هیچم،پوچم!
هیچ نه اندیشه ای،که سنگم،چوبم!
همسفر قصه های تلخ غریبم.
رهگذر کوچه های تنگ غروبم.
آن همه خورشیدها که در من می سوخت،
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،
آه،که آوار غم شد و به سرم ریخت!
زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند،نه ناخدا،نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
می کشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران،مات
می شمرم میله های پنجره ها را.
می نگرم در نگاه رهگذران،کور
می شنوم قیل و قال زنجره ها را.
فریدون مشیری
گویند ابلهی شیطان را در خواب دید. ریش او را محکم بگرفت و چند سیلی سخت در بناگوش او بنواخت و گفت: ای ملعون ریش خود را به تزویر بلند کرده ای که مردمان را فریب دهی. الساعه ترا به سزای خود می رسانم.
این را بگفت و خواست سیلی دیگری به او بزند که ناگاه از خواب پرید و ریش خود را در دست خود دید و به خود بخندید پس.

به نام خداوند رحیم و مهربان.بدین وسیله فاطمه دختر رسول خدا(ص)وصیت می کند.او وصیت می کند در حالیکه شهادت می دهد خدایی جز معبود یگانه نبوده و محمد(ص)بنده و فرستاده خداوند است و همانا بهشت و جهنم حق هستند و ساعت موعود و روز قیامت حتمی بوده و شکی در آن نیست و همانا خداوند متعال مردگان را دوباره زنده خواهد ساخت.
ای علی من فاطمه دختر محمد(ص)هستم که خداوند متعال مرا در دنیا و آخرت به تو تزویج فرموده است و تو از هر کسی نسبت به من نزدیکتری! پس خودت مرا شبانه حنوط کرده و غسل و کفن کن و بعد از آنکه برایم نماز گفتی شبانه دفنم کن و احدی را در این امر شریک مکن.
و من ترا به خداوند متعال می سپارم و اما بر فرزندانم تا روز قیامت از جانب من سلام برسان.
حضرت علی فرمودند: همانا حسن و حسین فرزندان امت اسلام هستند و آنها همچون چشمان محمد(صلی الله علیه واله وسلم)هستند و من به منزله دو دست و بازوان او و فاطمه(علیها السلام)روح و جان وی است و ما اهل بیت همگی همچون کشتی نوح هستیم که هر که بر آن سوار شود نجات یافته و هر که از آن اعراض کند غرق خواهد شد.
حضرت فاطمه در جواب پدرش که پرسیدند:((چه چیز برای زن از هر چیزی بهتر است؟))فرمودند:((اینکه او مردی را نبیند و مردی هم او را نبیند.))
آنگاه که جبرائیل از طرف خداوند بر حضرت فاطمه سلام آورد آن حضرت در جواب چنین فرمود:
(همانا خداوندسلام است و سلام و سلامتی از اوست و عاقبت سلام بسوی اوست)
ناتوان،گذشته ام ز کوچه ها،
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه،
چون کلاغ خسته ای- دراین غروب-
می برم به آشیان خود پناه!
در گریز، ازین زمان بی گذشت،
در فغان از این ملال بی زوال،
رانده از بهشت عشق و آرزو،
مانده ام همه غم و همه خیال،
سر نهاده چون اسیر خسته جان،
در کمند روزگار بد سرشت.
رو نهفته چون ستارگان کور،
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم.
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم.
این زمان،نشسته بی تو،با خدا
آن که با تو بود و با خدا نبود.
می کند هوای گریه های تلخ،
آن که خنده از لبش جدا نبود.
بی تو،من کجا روم؟کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم،
من مگر ز دست خود کنم فرار!
تا لبم،دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش گس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی،
ناله ای ازین قفس نمی رسد...!
آخرین دور زمان نزدیک شد
اینهمه ترس و بلا،خود آیه است
اغنیا غافل ز تقدیر خدا
کارشان افزودن سرمایه است
هر که دارد نان و آبی بهر خویش
غافل از بی چیزی همسایه است
قلبها بی مهر و،خالی از صفا
صورت ظاهر پر از پیرایه است
رفته از دل ها محبت یکسره
آنچه مانده،چون سراب و سایه است
عشق ها از شهوت و،مهر از هوس
دوستی ها،سطحی و بی پایه است

خدایا! خداوندا!پروردگارا!
نام و نشانه های نیکو از آن توست و نمونه های برتر از توست و عظمت و حکومت از آن توست و نعمت ها همه از جانب توست.
پروردگارا! ما تو را به آن چه خود ستوده ای آفرین می گوییم و با آن چه برخوشتن ثنا گفته ای تو را تمجید می کنیم و بر بندگان و سالکان و رهپویان راهت که مخلصانه قدم در این راه گذاشتند درود می فرستیم.
سوگند به عزت و جلال تو که ما را از تاریکی های طبیعت برهان،به مشاهدت انوار و روشنایی ها ی وجودی خود رهبری کن و بر آن چه تو را پسندیده آید و بدان خشنود گردی در آغاز و انجام بازگشت ما را یاری ده.ستایش ترا سزد در آغاز و پایان کار و کمال بی پایان تر است. چگونه چنین نباشد که تو بالاتر و برتر از بی نهایتی.
دوست دارم،کز غمت یا فاطمه تنها بگریم
از یتیمان تو پنهان،در دل شب ها بگریم
دوست دارم،بنگرم بر آسمان پر ستاره
تا سحر با یاد تو،ای زهره زهرا بگریم
دوست دارم،در شب سوگ تو ای ماه مدینه
در کنار قبر تو آیم،تک وتنها بگریم
......
عاشقان، تسلیت
خائن به نتیجه نمی رسد و خوش عاقبت نیست.اگر ما پاک باشیم خداوند اجازه نمی دهد ناپاکان آبروی ما را بر باد دهند.
شرط کمال آن است که حتی اگر همه مردم او را کامل بدانند او خود را کامل نداند.
حق پشت پرده نمی ماند و مجرم روزی رسوا می شود.
خیانت کاری ناپسند است هرچند در حق کافر باشد.
دیگران را ملامت نکنید که خود گرفتار می شوید.
رنج و سختی نمی تواند مجوز ارتکاب گناه باشد.
اخلاص و عفت و پاکی ناپاکان را رسوا می کند.
سخن حق را گرچه تلخ و بر ضرر باشد بپذیریم.
عشق گناه آلود سبب رسوائی می شود.
هرگز خود را به پاکی نستاییم و تبرئه نکنیم.
نفس خواهش خود را تکرار می کند تا انسان را گرفتار کند.
داستان بسیار غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند بلکه این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
سامرست موام
شکست چیزی نیست جز دست کشیدن از تلاش.
البرت هوبارد
تنها خوشبختی واقعی هنگامی حاصل می شود که خود را وقف رسیدن به هدفی کنید.
ویلیام کوپر
هیچ چیز عوض نمی شود این ما هستیم که عوض می شویم.
هنری داوید تورو
مهم نیست که شما سرنگون شوید مهم آن است که دوباره بر پا خیزید.
ونسان لومباردی
در سراب زندگی
من تقلا می کنم
تا غریقی آید از آن سوی نور
تا مرا دستی دهد از جنس بلور
از کشاکش های این دنیای بد
از خیانت های این آدم های بد
از سکوت بره های بی گنه
از شرارت های این گرگهای بی صفت
از دورویی
از صبوری خسته ام
من تقلا می کنم دستم بگیر
ای شکوه آفرینش
با توام ای آخرین نور خدا بر این زمین
کی میایی؟

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس کز می کنن کنج قفس
نمی دونن سفر چیه عاشق دربه در کیه
هر کی بریزه شادونه فک می کنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن با آسمون غریبن
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن
چمیدونن به چی می گن ستاره
چمیدونن دنیا که یا بهاره
چمیدونن عاشق می شه چه آسون
پرنده زیر بارون
تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره
چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصه ات می گیره وقتی می دونی و می بینی
چمیدونن به چی می گن ستاره
چمیدونن دنیا که یا بهاره
چمیدونن عاشق می شه چه آسون
پرنده زیر بارون
نظرت چیه؟
هیچ چیز قابل برگشتن نیست
و نمی آید باز
که بسازیم سلامی به لبی
که بگیریم سحررا ز شبی
واگر مُرد کبوتر در باد
و اگربغض نشست در فریاد
واگر خاطره ای تنها ماند
واگر حرف غمی بر جا ماند
واگر سقف دلی در هم ریخت
و سکوتی هیجان را آمیخت
و اگرفکر حقیقت پرزد
و گناه هوسی بر سر زد
و اگر دست سخاوت کم شد
و اگر روح لطافت غم شد
یا که تشویش کلامی را برد
یا ندامت به سوالی برخورد
واگر عشق به ویرانه نشست
شیشۀ عمر وفایی بشکست
و اگر لحظۀ باران نرسید
فکر آسودگی جان نرسید
یا که خندیدی به اشکی که چکید
هیچ چیز قابل برگشتن نیست
که زمان میگذرد...