تبليغاتX
قفس تنهایی
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست

باران، قصيده‌واري،

- غمناك-

آغاز كرده بود.

مي‌خواند و باز مي‌خواند،

بغض هزار ساله دردش را،

انگار مي‌گشود.

اندوه زاست‌ زاري خاموش!

ناگفتني است

اين همه غم!

ناشنيدني است!

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟

گفتند اگر تو نيز،

از اوج بنگري،

خواهي هزار بار ازو تلخ‌تر گريست!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:51  توسط عطیه   | 

در سیاه لحظه های بی کسی

سینه ام مالامال از دلواپسی

در کشاکشهای دلتنگیهای من

می شمارم میله های این قفس

آتشی افتاده بر این پیکرم

گو بسوزد یا بسازد با دلم

رسم دیرین را بگو از بر کنم

تا درون سینه ام آتشی برپا کنم

عاشقان را بی کسی تقدیر است

تا بسوزد دل اول این راه است

پس بسوزای دل که حق عاشق است

اینچنین تنها و بی کس مردن است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:51  توسط عطیه   | 

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد!

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت وگشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی ست

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن (موسی چومبه)هاست

روزگار مرگ انسانیت است....

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت ازمرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

 

 

نه آنقدر نرم باش که مثل پارچه فشارت دهند و نه چنان خشک باش که مثل چوب بشکننت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:12  توسط عطیه   | 

سلام مرا به پرنده ها به باران برسان

پرنده ی قفسم

مرا رهایی نیست

مرگ برای من معنی پرواز است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 22:30  توسط عطیه   | 

آواره ماندن از بـــــــــــــــــــاد سهم پرنده از باد

سهم پرنده هـــــــــا را جز اين چه می توان داد

وقتی تبـــــــــــر به دوشان از کوچه ها گذشتند

نقش قفس نهادند با میـــــــــــــــــله های فرياد

بر سنگ فرش تزوير شب دشنه ها نـــــــوشتند

صيد ستـــــاره ممنوع صـــــــــــــــــيد پرنده آزاد

هفت آسمان غريب است بی رد یـــــــــک پرنده

انگار رفته دیــــــــــــــگر نام پــــــــــــــرنده از ياد

تا بوده اينچنين است تا بوده ایــــــــــــــنچنين باد

سهم پرنده ها را جز اين چه می تـــــــــــوان داد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 22:28  توسط عطیه   | 

استاد فلسفه ای منکر وجود خدا بود.روزی دانشجوی جدیدی سر کلاس او نشست.استاد وارد کلاس شد و شروع به تدریس کرد.در میانه ی تدریس باز منکر وجود خدا شد و گفت:آیا کسی در این کلاس صدای خدا را شنیده ؟کسی پاسخ نداد.دوباره پرسید:ایا کسی در این کلاس خدا را لمس کرده است؟باز کسی پاسخ نداد.استاد باز پرسید:آیا کسی در این کلاس خدا را دیده است؟ دانشجویان همه به هم نگاه می کردند و هیچ کس پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت:پس با این وصف خدایی وجود ندارد.دانشجوی جدید که به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود بر خاست و اجاز ه خواست و گفت: آیا کسی در این کلاس صدای مغز استاد را شنیده است؟ هیچ پاسخی نشنید.دوباره پرسید:آیا کسی در این کلاس مغز استاد را لمس کر ده است باز پاسخی نشنید.

و دوباره پرسید آیا کسی در این کلاس مغز استاد را دیده است ؟ همه پاسخ دادند: نه

.دانشجو گفت:پس نتیجه می گیریم استاد مغز ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 22:24  توسط عطیه   | 

سلامم را تو پاسخ گوی

سلام

با نام خدا آغاز می کنم

دنبال بهانه می گردم تا باب نخستین دیدار کتبی را باز کنم :

 

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که درازست ره مقصد ومن نوسفرم

 

 

معبودا بس است مرا این عزت که بنده توام.

وبس است مرا این افتخار که تو پروردگار منی.

تو چنانی که دوست دارم پس مرا چنان کن که دوست داری.

 

الهی نامه

الهی پناه می برم به تو از شر شیطان و پناه می برم به تو از بخل و حسد و ترس.

الهی تو دهنده ای هستی که هیچگاه کسیکه به سویت آید نا امیدش نمی سازی.

الهی آتش عشق به دیدار فرو نشیند اما هیچ آبی آتش اشتیاقت را فرو ننشاند.

الهی گناهان فراوانند و حجاب شده اند و نمی گذارند به تو نزدیک شوم.

الهی مرابه نفس سرکش خویش کافر گردان تا به حریم رازت راه یابم.

الهی هزارها بار اگر مرا برانی رشته محبتت را رها نخواهم کرد.

الهی آتش عشقت را در دلم بیفروز تا هرچه غیر توست بسوزد.

الهی دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم.

الهی گناه من کاهی است در مقابل مهرتو که کوهی است.

الهی نام ترا می برم تا سراسر وجودم پراز نام تو باشد.

الهی خویش را نشناختم چگونه دیگری را شناسم.

الهی گرفتار آن دردم که تو درمان آنی.

الهی رنجوران درد عشق را شفایی ده.

الهی بحق قرآن که حجتش قرار دادی ظهور حجتت را هرچه نزدیکتر بفرما.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:42  توسط عطیه   |